|
یک صبح دل انگیز تابستانی است و بنده از مسافرت چندین و چند روزه ام به ایالات متحده ی الموت و
شرفیابی خدمت حاج آقا(پدر محترم) و عیال مربوطه(حاج خانوم جان) بازگشته ام و اینک
به بارگاه سلطانی مادرشوهر گرامی شرفیاب گردیده ام تا مراتب جان نثاری و ارادتمان
را خدمتشان عرض کنیم،و تجدید بیعت نماییم. الغرض، بعد از چندین روز غیبت ،اینک با کوله باری از خاطره و تعریفی ها نزد
عزیز دلمان( القصه،گرماگرم تعریف سفرنامه ی مذکور بودم که مادرشوهر عزیزم بلند شد و درب منزل را
برای خواهرشوهر عزیز کرده ام گشود و مراتب خرسندی خویش را از مراجعه ی ایشان به
درگاهشان اعلام کرد و فرمودند که خوب کردی اومدی! داشتم از تنهایی دق می کردم! زبان در دهان بنده خشکید و همچین خشکش زد اگر در این فکرید که برای بنده حجت بیاورید که چرا سخت می گیری و مادرشوهر
جانت فراموش کرده، به استحضار می رسانم، شب هنگام به محض خروج خواهرشوهر دردانه ام از
درب منزل، مادرشوهر پرسید: خوب داشتی می
گفتی! بنده در آن لحظه ترک خوردم و اظهار نمودم چی رو؟! و ایشان چند خط آخر ماجرا را بازگو نمود و بنده بالاجبار ادامه ی سفرنامه ام را با بی میلی و به اختصار بازگو کردم. پی نوشت: این ماجرا متعلق به تابستان گذشته می باشد.
آقای همسر خوش تیپ خوش چهره معقول مناسب برازنده با تدبیر خلاق با شخصیت مدیر و مدبر با اراده خوش سلیقه و .... است فقط به شرطی که قسمت زن گرفتنش را قلم بگیری . . . آن را هم که خوب آدم است دیگر، گول می خورد!!!
پیش از این به استحضار مبارکتان
رسیده بود که این بنده ی خطا کار به دنبال وسوسه های شیطانی ابلیس خطاکار،فریب
خوردم و در اصطلاح خر شدم و بدین گونه روانه کلینیک زیبایی گشتم ودماغ مبارکمان را
به تیغ جراح سپردم و باقی ماجرا...
اینک می خواهم مصائب یک دماغ عملی
را برایتان شرح دهم تا چشم هایتان همچین بازتر شود و هوشیارانه تر تصمیم بگیرید. 1-سخت
ترین قسمت ماجرا،سه روز ابتدایی پس از جراحی می باشد که یک جورهایی دوران اصلی
نقاهت می باشد و علاوه بر کبودی، یک باد عظیمی نیز در بر و روی مبارکتان پیچیده و
سوراخ های دماغ گرامی نیز به واسطه چیزی به نام تامپون که عبارت است از گاز لوله
شده مسدود می باشد و باید به وسیله ی دهان تنفس بفرمایید که امریست بس نا خوشایند
و پارچ های آب است که پی در پی ،پر و خالی می شود و زبان مبارکتان چونان تکه ای
چوب می گردد و رویای نفس کشیدن می بینید. 2- قسمت مالی ماجرا را که بی خیال
شویم،یک هفته ی متوالی را باید در خانه کز کنید
و سماق بمکید و آرزومند گذشت سریع تر لحظه ها باشید تا از این توفیق اجباری
استراحت بی وقفه نجات یابید و روی ماه مردم کوچه خیابان را ببینید و قدر سلامتی
بازیافته را بدانید.از این ها گذشته آیینه در این ایام نقش چیزی در حد آیینه ی دق
را بازی می کند که هر بار با دیدن آن داغ دلتان تاره می شود و آه جگر سوز از نهادتان بر
خواهد آمد، در کل رفت و آمد هایتان را طوری تنظیم می کنید که کلهم اجمعین از جلوی
آیینه ی منزل تردد نکنید و روی چون ماه گرفته تان را نظاره گر نشوید. 3- هفته ی اول را که به کل باید به
پشت بخوابید و غلط ملط تعطیل می باشد و آن وقت است که می فهمید چه کیفی دارد
خوابیدن به پهلو! اگر کمی بد شانس باشید درک صحیحی از چیزی که به زخم بستر معروف
است پیدا می کنید، یعنی ماتحت مبارکتان از بس یک بند رویش خوابیده اید دردناک می
شود. 4-گچ دماغ شما به مدت ده روز یا
کمی بیشتر روی عضو مصدوم جا خوش می کند و از کم کردن دید گرفته تا سرگیجه ی
سنگینیش روی بینی مبارک و ... دامن گیر
شما خواهد بود، حالا اگر هوس کنید با این زائده ی اضافی سری به کوچه و برزن، نه،
سر کارتان بزنید و سیر دنیای اطرافتان را دید بزنید، دست بر قضا یک بچه ی تخس،نمی
دانم از کدام سوراخی پیدایش می شود که : شبیه آدم وحشتناکا شدی! یا چقدر ترسناک
شدی! و پی آمد آن برای شما چیزی غیر از ترک خوردن اعتماد به نفس نمی باشد.شاید هم
شما را با یکی از این آدم وحشتناک های فیلم ها مقایسه کند که دیگر نور علی النور می
شود. 5-همه ی این ها یک طرف ،بحث
بهداشتی ماجرا یک طرف دیگر!در این ده یازده روزی که این زائده ی نا مبارک روی دماغ
مبارکتان نصب گردیده است در فراغ مکان مقدسی به نام حمام می سوزید و می سازید، مگر
این که کسی را داشته باشید که از مجمع هواداران شما باشد و حاضر شود حد اقل
موهایتان را طوری که صورتتان خیس نشود بشوید و ... واقعاً در این ایام چیزی بهتر
از این نمی تواند باشد. 6-درد دیگری که بعد از این جراحی کذایی
روح و روان شما را می آزارد،چیزی نیست غیر از قضاوت سایرین نسبت به بر و روی
جدیدتان،چون هر شکلی که بشوید،خواهید شنید که : نه بابا! دماغش عملیه! 7- دست کم یک ماهی را باید اخمو
باشید و دور بگو بخند را قلم بگیرید، زیرا که خنده باعث می شود عضلات صورت کش
بیاید و هر چه جراح محترم کرده پنبه شود،همکار محترمی داریم که در این یک ماهه سی
هزار بار برای بنده یک جک تکراری را تعریف کرده و نهایت سعی و تلاشش را در واژگونی
و انهدام آنچه زیر چسب پنهان شده نموده اند و انواع و اقسام راه و روش ها برای باز
شدن نیش بنده بهره گرفتند، اما حواس من جمع تر از این حرف ها بود و همواره دستم
روی لب و لوچه ام بود تا قبل از غش غش خندیدن هایم کسی کش نیاید و کار دست ما
ندهد.غیر از این ها سرفه کردن و جویدن چیزهای محکم و گاز زدن هم در لیست سیاه
ممنوعه جای می گیرد که همواره باید از آن ها در هراس بود و کلهم اجمعین دورشان را قلم
گرفت. 8- همه ی این ها را که تا اینجا
خواندید یک سو،قوم الظالمین آن سو.بنده،همینک خدمت شما اعتراف می کنم که فعلاً از
گزند این جماعت در امان بوده و از دیدار ایشان مستفیض نگشته ام و تا با بیانات
مشعشع ایشان نواخته گردم، اما دیر یا زود ، روزی را پیش بینی می کنم که به
اینجانب، علی الخصوص عضو، جدید التاسیس به دیده ی حقارت بنگرند و نچ نچ سر دهند و
وا اسفا و وا عروسا سر دهند. 9- تمام صغری کبری هایی که در فوق
چیده گردید و از سمع و نظر مبارکتان گذشت به شرطی است که جراح محترم گند نزند به
عضو مذکور و شما را داغدار نکند،جای خوبی است تا اعتراف کنم که بنده اشتباه می
کردم که گمان می نمودم دماغ مبارکم مضاعف گردیده و تکثیر سلولی کار دستمان داده،
با گذشت یک ماه باد های شوم تا حدودی از این جانب (تو دماغ من) به دیگر سو روانه گردیدند و
خیال بنده را تا قسمت زیادی راحت نمودند پی نوشت: 1-در نظر داشته باشید که هر که طاووس
خواهد ،جور چسب و گچ و این صحبتا را هم می کشد و وقتی هی فرت و فرت از بینی مبارک
عکس انداختید و برایش لاو ترکاندید ،تمام چیزی که به استحضار رسید به طرفه العینی
فراموش می شود 2- دماغ من که فعلاً باد دارد و معلوم نیست چطوری از آب در بیاید 3- بدتر از همه ی اینا که گفتم اینه که اینو بخونی! اونم وقتی نظراتشو بسته!!!
صبح یک جمعه ی دل انگیز پاییزی است و آقای همسر پیامک داده که کجایی؟ جواب میدهم که عنایت بفرمایید بزنگید ، خانه هستم! آقای همسر: نیم ساعت دیگه می زنم من: باشه نیم ساعت بعد
من:دارم نماز می خونم پنج دقیقه دیگه بزن دو دقیق دیگه
آقای همسر: باز کن درو! زنگ در به صدا در آمد و بنده با دیدن روی ماه همسر عزیز گل از گلم شکفت و نیشم به میزان وسیعی باز گشت! وسعت این نیش زمانی گسترده تر گردید که متوجه شدم آقای همسر با دوچرخه تشریف آورده اند منزل ما. پی نوشت:
1-اگر بدانید مسافت بین منزل اینجانب و همسر گرامی چقدر است،آن وقت نیش شما هم باز میشود. منزل ما جایی حوالی اوین درکه می باشد و منزل همسر گرامی، آخر خاوران!!! 2-همه چیز خوب بود تا وقتی که بنده آخر شب زنگ زدم به آقای همسر و فریاد های مادرشوهر جانمان رو به شازده ی خطا کارش مبنی بر اینکه تا حالا کجا بودی و .... به طور تصادفی و نا خواسته شنیدم، اگر متعجب شدید که چرا؟ لازم به توضیح است که مادرشوهر گرامی اعتقاد دارد که شازده پسرش تا عروسی نکرده باید از او آنی غافل نشود!
|
About![]()
یک کلام ختم کلام... Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 Links
پابرهنه (اعتراف:اون یکی وبلاگ من)
تراموا |